آن روزهـا...

17
غزلـی سـرودهٔ مـرضـیـه فـرمـانـی " روزی رگ خشـکـیـد ه ام یـک رود جاری بـود آن روزهـایـی کـه قـرار بـی قـراری بـود آن روزهـا کـه بـا مـن از آیـنـده مـی گفـتـی آن روزهـا حتّی زمـسـتـان هـم بـهـاری بـود در تـو خودم را دیـده بـودم، بـاورت کـردم آن روزهـا کـه قـلـب تـو آیـیـنـه کـاری بـود آن روزهـا...آن روزهـا...آن روزهـای دور آن روزهـا کـه در دلـم امّیـد یـاری بـود هـر شـب بـه شـوقـت خواب از چـشـمـان مـن مـی رفـت هـر شـب بـرایـت کـار مـن چـشـم انـتـظاری بـود پا مـی کـشـیـدی گاهـی از ای

آخریـن ویـدیـوهـا

گیـتـار و مـوزیـک

2 دقـیـقـه پیـش